تبليغاتX
سوتی سوتی سوتی سوتی

در راستاي اهميت آرايش موي مردان که باعث انحراف در جامعه، توسعه ناامني، گسترش حضور استکبار جهاني در خليج فارس، افزايش مصرف سوخت، افزايش بي رويه تورم و بخصوص قيمت مسکن مي شود، لذا هر نوع اصلاح و هر نوع اصلاحات تا اطلاع ثانوي در حکم همراهي با آمريکا و انگليس و بحرين و شارجه محسوب و با شديدترين نحو با آن برخورد مي شود، به همين دليل به مصاحبه اي که با سردار « دارام دام» انجام داده ايم، توجه فرمائيد.

 

ما: لطفا در مورد مرحله بعدي طرح امنيت اجتماعي توضيح بفرمائيد.
سردار دارام دام: ما در مرحله اول طرح امنيت اجتماعي به خانمهايي که با اشکال شنيع و انحرافي در ملاء عام ظاهر مي شدند، برخورد کرديم که الحمدالله موفق شديم که خواهران را کنترل کرده و فعلا هيچ خواهر کنترل نشده اي که قدرت تنفس داشته باشد، الحمدالله نداريم. در مرحله دوم هم با اراذل و اوباش برخورد کرديم که در ابتدا تعدادي از آنها که لات هاي محل بودند، توسط گنده لات هاي محل که الحمدالله به مسير اسلام هدايت شده اند، هدايت شدند که در اثر هدايت اين اشخاص تعدادي زخمي شدند و تقريبا هيچ کسي نبود که به مسير الهي هدايت نشود و سالم بماند. در ميان اين اراذل کساني بودند که نمي خواستند به بهشت بروند که ما مجبور شديم آنها را به سوي بهشت ببريم که البته کمي دردناک بود. در مرحله سوم که از اول مرداد ماه اجرا خواهد شد، ما بعون الله تعالي و در راستاي تضاد آنتاگونيستي الهي با استکبار با مدل هاي موي انحرافي برخورد شديد مي کنيم و موهاي عناصر منحرف را سرجايشان مي نشانيم.

 

ما: رئيس جمهور محبوب قبل از انتخابات فرموده بودند که ما با مدل موي پسران کاري نداريم، چطور شد که اين موضوع مورد توجه قرار گرفت؟
سردار دارام دام: اقدامات ما کاملا در راستاي فرمايشات رياست محترم جمهوري است، ايشان قبل از انتخابات فرمودند که ما با آرايش موي پسران کاري نداريم که اين فرمايش کاملا صحيحي است و ما قبل از انتخابات با مدل موي پسران اصولا کاري نداريم که در آينده نيز اگر ايشان دوباره نامزد انتخابات شدند، نيروي انتظامي قبل از انتخابات هيچ کاري با مدل موي پسران نخواهد داشت.

 

ما: لطفا بفرمائيد که پسران بايد مدل موهاي شان چگونه باشد؟
سردار دارام دام: البته مسائل خصوصي هر کسي به خودش مربوط است و ما در آن دخالت نمي کنيم، ولي وقتي کسي به خيابان مي آيد، اين نوعي تجاوز به حريم جامعه است. ما مدل موي خاصي را پيشنهاد نمي کنيم، ولي مو نبايد بلند باشد، نبايد مرتفع باشد، نبايد جوري شانه شده باشد که نشانه هاي انحراف در آن مشهود باشد، چون براساس اطلاعاتي که ما داريم غربي ها دارند از همين سوراخ مدل مو در جامعه انحراف ايجاد مي کنند. جوانان بايد سنت هاي ايراني و اسلامي را کاملا رعايت کنند و به نظر ما مدل موي آلماني بهترين نوع رعايت سنت هاي ايراني و اسلامي است.

 

ما: لطفا بفرمائيد که نحوه منحرف شدن مردم از طريق موي پسران چگونه است؟
سردار دارام دام: ما بررسي کرديم و ديديم وقتي پسران موهاي شان را بلند مي کنند يا آن را بالا مي دهند، يا آن را روي پيشاني مي ريزند، يا هر کاري غير از همين مدل مويي که من دارم، مي کنند باعث جلب توجه رانندگان و بعضا افرادي که در خيابان حرکت مي کنند شده که ما با لپ تاپ اين موارد را بررسي کرديم و ديديم که بسياري از تصادفات که باعث افزايش قيمت اتومبيل و در نتيجه قيمت مسکن و بخصوص قيمت سبزيجات شد که در اين مدت شاهد بوديم که مدل موي انحرافي و مستهجن برخي از جوانان از خدا بي خبر چگونه توي چشم انقلاب و شهداي اسلام رفت. ما به مردم اين نويد را مي دهيم که اگر مدل موي جوانان اصلاح شود، حتما مطبوعات خائن هم دست از گران کردن قيمت مسکن برمي دارند.

 

ما: به نظر شما ريشه انحراف موي جوانان در کجاست؟
سردار دارام دام: ما شش ماه و به اندازه 14 هزار نفر ساعت کار تحقيقاتي و پژوهشي کرديم و سه گردان از نيروهاي ما مشغول تعقيب و مراقبت بودند و در همين بررسي ها که وزارت اطلاعات هم کمک هاي شاياني به ما کرد، ما متوجه شديم که علت اصلي مدل موي جوانان اماکني به اسم آرايشگاه است که در سالهاي اخير به اسم اصلاح ضربات زيادي به انقلاب زده است. ما با تمام آرايشگران منحرف و مساله داري که بخواهند توطئه هاي خود را عليه انقلاب انجام دهند، اخطار مي کنيم که دست از عناد و دشمني با نظام بردارند، بسياري از همين آرايشگران که دوره هاي مخصوص را در آرايشگاههاي موساد و سيا و اينتليجنت سرويس و شوارتسکف آلمان ديده اند، که همين شوارتسکف اعتماد ما را هم به مدل آلماني لجن مال کرده است، و ما با اين آرايشگران منحرف برخورد مي کنيم و در صورت ادامه اعمال کثيف شان آنها را بازداشت مي کنيم.

 

ما: نحوه تشخيص آرايشگران منحرف چگونه است؟
سردار دارام دام: اين کار بسيار ساده است، ما خواهراني داريم که در نيرو فعاليت مي کنند و در صورت ديدن مدل هاي موي انحرافي سريعا تحريک شده و به ما اطلاع مي دهند، اين خواهران در مقابل آرايشگاهها مستقر خواهند شد و به محض تحريک از طريق لپ تاپ به ما اطلاع مي دهند. ما از کليه مردم قهرمان و شهيدپرور ايران مي خواهيم که به محض ديدن موهايي که تحريک شان مي کند با پليس تماس بگيرند و قبل از اينکه مجرم از محل وقوع جرم بگريزد يا کچل بشود و يا موهايش را بزند جلوي اين فاجعه را بگيرند.

 

ما: در اين مرحله طرح امنيت اجتماعي تا چه ميزان پليس به تنگ و گشاد بودن لباس توجه خواهد کرد؟ لطفا در اين مورد مردم را روشن کنيد؟
سردار دارام دام: اصولا ما طرفدار گشاد هستيم، اين يک اصل اساسي است، ما به عنوان اصولگرا با تمام قاطعيت در مقابل هر نوع چيز تنگي که مردم از آن استفاده کنند، مي ايستيم و تا بستن تنگه هرمز هم پيش مي رويم. آمريکا گمان نکند، با چسباندن مانتو يا پيراهن يا هر چيز ديگري به اندام مردان يا زنان و غيره مي تواند انحرافي در انقلاب ايجاد کند. پوشيدن لباس تنگ اصولا جرم است، ما به حکم « لايکلف الله نفس الا وسعها» هيچ تکليفي نداريم جز اينکه گشاد کنيم. اين حرف من نيست، حرف تمام ملت است و کساني هم که مخالف اين حرف باشند دستگير مي شوند و بعدا موافقت خواهند کرد. برجستگي هاي بدن انسان، از هر نوع که باشد براي نظام جمهوري اسلامي تفاوت نمي کند، اگر بنا بود اين برجستگي ها در ملاء عام ظاهر شود، خداوند لباس گشاد را براي نجات بشر گرفتار در چنگال اهريمنان مستکبر خلق نمي کرد. نه خواهران و نه برادران حق ندارند برجستگي هاي شان را با لباس تنگ به منصه ظهور برسانند و ما در اين مرحله پوشندگان لباس هاي تنگ را دستگير و آنها را گشاد مي کنيم. البته در مورد شکم آقايان در اين مرحله ما برخوردي نخواهيم کرد، چون يک سنت ايراني و اسلامي است و اشکال خاصي ندارد، اما در مراحل بعدي کساني که اندازه باسن شان از خط قرمزهاي نظام بخواهد فراتر برود، ما با آن هم برخورد مي کنيم و در آن حالت ما کاري به تنگي و گشادي لباس هم نداريم، چون مساله يک مساله ملي است.

 

ما: در مورد فاق شلوار چه هشدارهايي براي امت هميشه در صحنه داريد؟
سردار دارام دام: فاق شلوار کوتاه اهانت به نظام است و من بارها اين نکته را گفته ام. ما اجازه نمي دهيم که فاق شلوار که يکي از اهداف استکبار براي ايجاد انحراف در نظام اسلامي است، کوتاه باشد. در دوره اصلاحات ما هشت سال خون دل خورديم و شاهد شلوارهاي فاق کوتاهي بوديم که چه مسائلي را براي نظام ايجاد نکردند. استکبار از طريق کوتاه کردن فاق شلوار قصد دارد ما را از آرمان هاي نظام منحرف و توجه ما را به چيزهاي ديگري معطوف کند که من صراحت بيش از اين را جايز نمي بينم.

 

ما: شما در مورد گردن برادران چه هشدارهايي مي دهيد؟
سردار دارام دام: ما با هر نوع گردنبند مارک دار برخورد قاطع مي کنيم و اجازه نمي دهيم گردن مردان ايراني محل بروز افکار الحادي و انحرافي باشد، البته اگر مارک هم نداشته باشد، ما آن را جايز نمي دانيم و اصولا در مرحله بعد، ما از امت شهيدپرور و والدين پسران و دختران مي خواهيم که گردن شان فقط به اندازه اي باشد که ديگران را تحريک نکند. ما فقط خواسته مردم را اجرا مي کنيم. مردم دوست ندارند کسي گردنش ديده شود، اين موضوع در قانون اساسي هم پيش بيني شده و ما براي اجراي فرامين الهي و قانون اقدام مي کنيم.

 

ما: نظر شما در مورد لباس هاي آرم دار چيست؟
سردار دارام دام: ما نظر شخصي نداريم، بلکه فقط نظر نظام را ملاحظه مي کنيم. و از نظر نظام آرم هاي منحرف روي لباس براي ايجاد شکاف در ميان مسوولان و دولت و ملت است که آرم هاي منحرف بايد از روي لباس هاي منحرف برچيده شود. البته آرم هايي مانند آرم هاي نظامي لباس نيروي انتظامي و پليس اشکالي ندارد، ولي آرم هايي مانند نايک که اصولا براي دهن کجي به اسلام و انقلاب اسلامي طراحي شده، براي ما غيرقابل قبول است.

ما: لطفا اندازه مانتو را هم بفرمائيد؟

سردار دارام دام: مانتو يکي از مهم ترين اهداف ماست که نبايد اغواگرانه باشد، ما با هر نوع مانتوي اغواگرانه برخورد جدي مي کنيم، چون خبرهايي به ما رسيده است که دشمن از طريق شکاف هاي بغل برخي مانتوهاي انحرافي و اغواگر قصد نفوذ در ميان صفوف به هم چسبيده ملت ما را دارد. ما هشدار مي دهيم که شکاف هاي تان را بدوزيد، وگرنه ما آنها را به سختي خواهيم دوخت. اندازه مانتو البته اگر هر چه بلندتر باشد بهتر است، ولي خط قرمز ما در مانتو درست روي زانوست، اما اکيدا توصيه مي کنيم که برخي از خانم هايي که مانتو مي پوشند، نبايد قد بلند داشته باشند که اگر دست شان را دراز کردند، اندازه مانتوي شان بالاي زانو برود. ما در مرحله بعد اگر پسران منحرف اصلاح نشدند در نظر گرفتيم که آنها نيز مانتوهاي مناسب بايد بپوشند تا امنيت جامعه حفظ شود.

 

ما: ديگر توصيه خاصي براي پسران و دختران نداريد؟
سردار دارام دام: ما البته نمي خواهيم در مسائل خصوصي افراد دخالت کنيم. ملت مومن و خداجوي ايران در اين سالها اثبات کردند که هيچ سلاحي بر آنان کارگر نيست، اين ملت الگوي کامل بسياري از مردم جهان است و بسياري از مردم جهان آرزو مي کنند اي کاش در ايران زندگي مي کردند و ما هر روز توي سر آنها مي زديم. البته ما معتقديم ملت ايران بهتر از همه ملت هاي جهان مي فهمد بايد چه کند، اما در مورد لباس پوشيدن ما بهتر مي فهميم مردم بايد چه کنند.

 

 

ابراهيم نبوي e.nabavi@roozonline.com

+ نوشته شده توسط shifty fox در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 15:47 |
ر راستاي اينکه احمدي نژاد قبل از روي کار آمدنش اعلام کرد که اگر رئيس جمهور شود، مي خواهد مديريت علمي را در ايران اجرا کند، و با توجه به اينکه ايشان به نظر مي رسد رئيس جمهور شده است، البته ممکن است خودش اين موضوع را قبول نداشته باشد، و مديريت علمي نيز در اين دو سال الحق والانصاف اجرا شده و در اثر همين مديريت علمي جهان در دو سال اخير تبديل به انبار باروت شده و امروز هم اعضاي تحکيم بکلي دستگير و سالگرد 18 تير با تکرار آن برگزار شد، بخشي از نمونه هاي مشخص و روشن و بارز و درخشان ( با شريعتمداري اشتباه نشود) اين مديريت علمي، بشرح زير عنوان مي گردد:

مديريت علمي دانشجويان: ما تعدادي دانشجو داريم در تشکيلاتي به نام دفتر تحکيم وحدت که اين افراد با دولت مخالفند، بهترين راه مديريت علمي براي برخورد علمي با اين دانشجويان چيست؟
پاسخ: همه شان را دستگير مي کنيم، اگر مادر يکي شان هم براي اعتراض به دستگير شدن پسرش آمده بود، مادرش را هم دستگير مي کنيم و دفترشان را هم مي بنديم، اگر هم کسي اعتراض کند از طريق علمي او را کتک مي زنيم.

مديريت علمي رسانه ها: ما پنج رسانه مخالف دولت و سيصد و بيست رسانه تحت اختيار دولت داريم، از طرفي رئيس جمهور معتقد است رسالت رسانه آگاهي بخشي است، دولت با اين رسانه ها چگونه بايد علمي ترين نوع برخورد را بکند؟
پاسخ: دولت براي برخورد علمي با رسانه ها، اول دو تا از رسانه هاي مخالف را تبديل به رسانه موافق مي کند، بعد سه تاي ديگر را که هنوز مخالفند مي بندد، بعد براي برخورد علمي در کنار 320 رسانه طرفدار دولت، پنج رسانه جديد طرفدار دولت هم ايجاد مي کند که فضاي نقد کاملا علمي شود.

مديريت علمي معلمان: تعدادي معلم مدتي است که به ميزان حقوق و دستمزد خود اعتراض جدي دارند و بخاطر آن تحصن کرده اند، براي برخورد علمي با آنها بايد چه کنيم؟
پاسخ: کساني که تحصن کردند دستگير مي کنيم و مي اندازيم زندان و به آنها بطور علمي اتهام مي زنيم که عامل خارجي هستند، در نتيجه مشکل معلمان حل مي شود.

مديريت علمي تورم و گراني: قيمت کالاها و مسکن و غيره به دليل سياستهاي دولت بالا رفته و ميزان تورم به جاي اينکه في المثل 14 درصد باشد، 20 درصد شده است، چگونه از طريق استفاده از مديريت علمي مي توانيم تورم را کاهش دهيم؟
پاسخ: يک کنفرانس برگزار مي کنيم و اعلام مي کنيم که ميزان تورم 21 درصد نيست و 12 درصد است، و اگر کسي با حرفمان مخالفت کرد، به مطبوعات دستور مي دهيم نظر او را سانسور کنند، در نتيجه تورم ديگر 21 درصد نيست، بلکه 12 درصد است.

مديريت علمي نامه ها: در طول دو سال 9 ميليون نامه براي رئيس جمهور رسيده است، اکثر کساني که اين نامه ها را فرستاده اند، مشکلات شغلي و مادي و اقتصادي دارند، بهترين راه مديريت اين نامه ها چيست؟
پاسخ: خيلي ساده است، براي هر کدام از فرستندگان نامه بطور علمي 40 هزار تومان پول مي فرستيم، اگر مشکل شان حل شد که چه بهتر، اگر حل نشد هم پول مان جاي دوري نمي رود، فقط بطور علمي نابود مي شود.

مديريت علمي سياست خارجي: ما تعداد زيادي دشمن در جهان داريم که به ما بدبين هستند و ما قصد داريم از طريق مديريت علمي سياست خارجي مان را فعال کنيم و با فعال کردن سياست خارجي مديريت جهان را برعهده بگيريم، چه بايد بکنيم؟
پاسخ: پس از يک بررسي دقيق کشورهايي که با ما منافع مشترک دارند، پيدا مي کنيم، بعد با کشورهايي که با ما هيچ منافع مشترکي ندارند دوست مي شويم و با کشورهايي که با ما منافع مشترک دارند، درگير مي شويم، بعد دنبال يک راه مي گرديم که چگونه از اين درگيري نجات پيدا کنيم.

نتيجه گيري اخلاقي: اصولا مديريت علمي مثل حل مساله رياضي است، وقتي بلد نيستي آن را حل کني به قول مرحوم گل آقا صورت مساله را پاک کن.

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:58 |
ظاهرا گفته شده است که الیوراستون که فکر می کرد ارادان هم برای خودش شهری شده است، پیشنهاد کرد که در مورد زندگی احمدی نژاد یک فیلم بسازد، و بنا به گفته مهدی کلهر مشاور احمدی نژاد در امور مربوط به لس آنجلس آقای رئیس جمهور محترم علاقه دارد یک فیلمساز ایرانی فیلم او را بسازد، و با توجه به اینکه فیلمسازان ایرانی در ساخت فیلمهای علمی تخیلی چندان موفق نیستند، من برای نوشتن فیلمنامه در مورد زندگی احمدی نژاد اعلام آمادگی می کنم. البته راستش را بخواهید طرح فیلمنامه ام به نام « نذر» آماده است و قسمت اول رمان آن را هم یک سال قبل در وب سایت خودم منتشر کردم و تقریبا نوشتن رمانی که براساس آن می شود براحتی فیلمنامه نوشت تمام شده است. فعلا دوستانی که علاقه دارند، می توانند قسمت اول این رمان را بخوانند

اخیرا

آشنایی ما با فرهاد آرامش و لیلی گلستان مشکلی را حل نمی کند. فقط می توان گفت که این دو زوج خوش بخت سالهاست با هم زندگی می کنند و هرگز جز زیبایی و شادی چیزی در زندگی شان نبوده است. البته من هم به یاد دارم که در دو سال اول زندگی آنها، بارها رفتارهای کودکانه هر دو نفر، که نمی توان تقصیر را به گردن یکی شان انداخت، زندگی شان را تا مرز جدایی پیش برد و حتی یک بار رفتند تا از همدیگر طلاق بگیرند و چیز را تمام کنند. لیلی، بانویی زیبارو، خوش لباس و تحصیلکرده در دانشکده معماری دانشگاه ملی است و فرهاد فارغ التحصیل رشته راه و ساختمان از دانشگاه لیژ بلژیک و مدیر یک شرکت مهندسین مشاور است. فرهاد اخیرا موفق به اجرای یک پروژه بزرگ شهری در تهران شد و همین بود که با درآمد همین پروژه یک اتومبیل مرسدس بنز 2004 صفرکیلومتر مشکی رنگ بسیار زیبا خرید و از آن پس تلاش کرد تا در خیابانها و بزرگراههای جنگلی از اتومبیل به نام تهران کاری کند تا اتومبیل های دیگر به عقب و جلو و بغل ماشینش نمالند. اگر بخواهید از سن و سال این زن و شوهر جوان آگاه شوید باید بگویم که فرهاد آرامش حدودا سی و پنج ساله و لیلی گلستان حدودا سی و یک سال دارد. آنها هشت سال قبل، بعد از یک ماجرای عاشقانه و نسبتا معقول با طی تمام مقدمات یک ازدواج آبرومند، با همدیگر وصلت کردند و اکنون دو فرزند به نام نیما و نینا دارند. در حال حاضر، یعنی امروز، بچه ها پیش مادربزرگ و پدربزرگ شان هستند. صبح امروز، لیلی کلیه سفارش ها را به مادرش کرد و از خانه بیرون آمد، در حالی که حداقل ده دوازده بار دختر و پسر دوست داشتنی و شیطانش را بوسیده بود.

اولین بار یک دوست قدیمی آدرس هتلی را در ارومیه به فرهاد داد. فرهاد می خواست ماه عسلش را در یک جای آرام و زیبا و دور از تلفن و شهر بگذراند. محل هتل نزدیک ارومیه و جایی آرام بود. حالا دیگر اعضای هتل همه شان فرهاد و لیلی را می شناختند، و متاسفانه باید بدانید که آقای گونیلو، سرپرست آشپزخانه هتل که دستپختش هرسال باعث می شد لیلی حداقل سه کیلو در یک هفته چاق بشود، یک ماه قبل، به دلیل تصادف با یک موتورسوار بی احتیاط جان باخته بود. اما آشپزخانه بدون آشپز نمانده بود و بعد از اینکه مثل تمام این ده سال یک هفته قبل فرهاد تلفن می زد و هتل را رزرو می کرد، امسال هم آقای اوهانیانس، مدیر ارمنی هتل ارومیه، منتظر بود تا فرهاد از راه برسد و همه چیز مثل سالهای قبل تکرار شود. آنها هر سال ماه عسل را در همان هتل تکرار می کردند.

محمود بربری و همسرش فاطمه هر دو جوان بودند. جوان و ساده دل. گفته می شد، منظورم این است که در میان روستائیان گل تپه گفته می شد که محمود بسیار آدم زرنگ و باهوشی است و شاید یک روز فرماندار و یا حتی استاندار هم بشود. محمود و فاطمه هر دو دبیرستان را تمام کرده بودند و هر دو فارغ التحصیل دانشگاه بودند، محمود مهندسی نساجی خوانده بود و فاطمه فارغ التحصیل رشته مامایی بود. اما آنها برای داشتن یک زندگی آرام، به شهرستان آوج رفته بودند و در این شهرستان به دانش آموزان درس می دادند و در سایر اوقات شان به دامداری کوچکی که در روستای گل تپه داشتند، می رفتند. محمود بربری یک وانت قدیمی و یک موتورسیکلت یاماها 250 جدید و دو پسر و یک دختر داشت. البته در مورد پدر و مادر محمود اینجا حرفی نمی زنیم، چون در جای دیگری مجبوریم در مورد آنها توضیحات زیادی بدهیم. ساعت 11 و بیست و یک دقیقه بود که محمود و زنش سوار موتورسیکلت یاماها شدند، فاطمه چادرنمازش را مرتب کرد و از پشت محکم محمود را بغل کرد و در خیابان امام خمینی که مهم ترین خیابان شهر آوج و سایر شهرهای کشور بود، به راه افتاد.

دنی اسرائیلی، عینک دودی را روی دماغ طولانی و نوک تیزش گذاشت و به جاده نگاه کرد. هنوز خبری نبود. ساعت عجیب و غریبش که چهار عقربک زمان، تعریف جغرافیایی مکان و فاصله زمانی با مرگ و در اینجا منظور ماشین بنز سیاه است، را نشان می داد. به ساعتش خیره شد و به راننده گریدر بزرگی که پشت پیچ جاده کوهستانی کمین کرده بود، نگاهی کرد و گفت: دوازده دقیقه دیگه می رسند. راننده با نگرانی سووالی را که 37 بار از صبح پرسیده بود، تکرار کرد: آقا! من گیر نمی افتم؟ دنی اسرائیلی گفت: نه، هرگز. همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت. دنی برای اطمینان خاطر عصایش را به سوی مرد راننده تکان داد و وردی خواند. مرد راننده در یک لحظه احساس آرامش و اطمینان خاطر کرد. مثل اینکه همه چیز از حافظه اش پاک شده باشد.

ساعت 11 و بیست و سه دقیقه بود که ماشین بنز مشکی آخرین سیستم، وارد شهر آوج شد. فرهاد این خیابان را مثل کف دستش می شناخت. خیابانی که یک چراغ قرمز داشت و معمولا کسی پشت آن چراغ قرمز نمی ایستاد. فرقی نمی کرد، چه وقتی زرد بود، چه وقتی سبز بود و چه وقتی قرمز بود. مردم آوج می دانستند که وقتی چراغ قرمز می شود باید به دو طرف نگاه کنند و اگر ماشینی آنسوی چهارراه نبود، به مسیرشان ادامه دهند. اما معمولا غریبه هایی که با ماشین شان از آن شهر می گذشتند، این موضوع را نمی دانستند. آنها پشت چراغ قرمز توقف می کردند، چراغ قرمزی که گاهی تا پنج دقیقه هم سبز نمی شد. واقعیت این بود که سروان کلاهی رئیس اداره راهنمایی و رانندگی شهر آوج به این فکر کرده بود که وجود این چراغ قرمز و رانندگانی که حوصله شان سرمی رود و از چراغ قرمز عبور می کنند، یکی از مهم ترین منابع درآمد اداره راهنمایی و رانندگی شهر است. به همین دلیل طول مدت قرمز شدن چراغ را کمی طولانی کرده بود.

ماشین بنز مشکی آخرین سیستم مدل 2004 که دو ماه قبل به قیمت هفتاد و هشت میلیون تومان خریداری شده بود، رسید پشت چراغ قرمز. فرهاد ایستاد و با کمال آرامش به شهری که ساکت بود نگاه کرد. شهری که بندرت وانت های قدیمی در آن حرکت می کردند و طبیعی بود که از وقتی ماشین بنز او وارد شهر شده بود، همه ساکنین شهر با نگاهی میان ناباوری و حسرت به ماشین بنز مشکی او نگاه می کردند. جز زمانی که آقای استاندار می آمد، کسی بنز مدل جدید در شهر نمی دید. صدای اگزوز موتورسیکلت، لیلی را به خود آورد. محمود و فاطمه نیز وقتی دیده بودند که یک بنز مشکی آخرین سیستم که با پول آن می شد چهار ساختمان در شهر آوج خرید، پشت چهارراه ایستاده است، آنان نیز پشت چراغ قرمز توقف کردند. فاطمه نگاهی به ماشین بنز و نگاهی به لیلی کرد و به محمود گفت: چوخ گوئچه دی. محمود نگاهی از سر بی اعتنایی به ماشین بنز کرد و گرمای تن گوشتالوی فاطمه را با پشتش احساس کرد و گفت: پولدار اولارام، بی دنه بوننان سنه آلارام. لیلی که خود ترک و ترک زبان بود، نگاهی به زن و شوهر کرد و به فرهاد گفت: آخیش! فهمیدی چی گفت؟ فرهاد گفت: نه عزیزم، متوجه نشدم. لیلی گفت: زنه گفتش که چقدر ماشین شون قشنگه، مرده هم گفت غصه نخور پولدار می شم، یکی مثل همین رو برات می خرم. فرهاد کمی غمگین شد. همیشه مردم فقیر او را غمگین می کردند. فرهاد گفت: بیا دعا کنیم پولدار بشن. لیلی از جیبش یک هزارتومانی درآورد و روی داشبورد ماشین گذاشت و گفت: خدایا! من نذر می کنم که این زن و شوهر پولدار بشن و یک ماشین مثل ماشین ما بخرند. هزارتومانی سبز، در حالی که آیت الله خمینی با حالتی میان اخم و خنده از روی آن به لیلی نگاه می کرد، روی داشبورد قرار گرفته بود.

ناگاه، به شکلی که فقط ما دیدیم، بدون اینکه لیلی و فرهاد این صحنه را دیده باشند، اسکناس هزارتومانی از روی داشبورد بلند شد، از شیشه اتومبیل رد شد و به سرعت به سوی بالا رفت. از جو زمین گذشت. از شش آسمان شناخته شده بشری به سرعت عبور کرد و دستی که از پنجره ای در اداره امورات آسمانی بود، بیرون آمده بود، اسکناس را برداشت، روی کاغذی سنجاق کرد و روی آن یک مهر به رنگ سبز فرود آمد: نذر قبول شد.

آقای دودی ملائک در حالی که کلاه شاپوی کهنه و چرکمرده اش را کج بر سر گذاشته بود، و سیگار برگی با مارک هاوانا زیر لبش بود، از لای میزهای اداره گذشت و در کهنه واحد اطلاعات و پردازش را باز کرد و کاغذ را روی میز خانم پیری که کلاه درازی سرش گذاشته بود، گذاشت. اسم این خانم پری ملائک بود. پری نگاهی به کاغذ کرد و بسرعت دکمه قرمزی را که زیر میزش بود فشار داد و در حالی که اطلاعات را وارد کامپیوترش می کرد، گفت: باید به واحد اطلاعات و عملیات اعلام وضعیت اضطراری کنیم. دودی گفت: واسه چی آبجی؟ اینقدر خطری یه؟ پری خانم گفت: آره، دنی تا ده دقیقه دیگه قراره وسط جاده ترتیب شو بده، شانس آورده بلیطش برده، البته من می دونم دنی تا یه هفته غرغر می زنه، ولی چه می شه کرد، قانون قانونه. و بعد رو به دودی کرد و گفت: دودی جون! بدو برو واحد اطلاعات و عملیات، بهشون بگو زودی ترتیب این ماجرا رو بدن. دست گلت درد نکنه.

دنی اسرائیلی منتظر بود، به ساعتش نگاه کرد. هنوز شش دقیقه مانده بود. تازه، این کارش اگر تمام می شد باید می رفت کنیا، یک توریست پنجاه و شش ساله قرار است یک دفعه از اتوبوس توریست ها بپرد بیرون و بوسیله شیری که در باغ وحش طبیعی کنیا در حال زندگی است خورده شود. اصلا از این جور قتل ها خوشش نمی آمد، صدبار گفته بود که ترجیح می دهد آدمها سکته کنند. دنی اسرائیلی از ایدز هم خوشش می آمد، همه چیز معلوم است و احتیاج به این همه رفت و آمد و حادثه سازی نیست. واقعیت این است که مدتها بود که ماموریت های ایران را قبول نمی کرد، چون برای هر مرگی باید یک حادثه جور می کرد. و هر حادثه ای کلی هزینه و دردسر و هماهنگی لازم داشت. برای راننده گریدر دستی تکان داد و اطمینان خاطر داد که همه چیز خوب پیش خواهد رفت. دلش برای راننده گریدر می سوخت. دنی اسرائیلی می دانست که راننده گریدر قرار است سه ماه و ده روز بعد بمیرد و اصلا روحش هم از این ماجرا خبر نداشت. دنی نقشه مرگ او را یازده سال قبل کشیده بود.

در سلول انفرادی زندان اوین داریوش خان که 38 قطعه چک بلامحل داشت. او باید هفت میلیارد پول به عنوان جریمه می پرداخت تا آزاد شود، بعد از دو ماه انفرادی بالاخره تصمیم گرفت دعای خلاصی از زندان را بخواند. سید، نگهبان سلولش همیشه به او می گفت: حالا یک بار هم شده دعای خلاصی از زندان رو بخون، شاید فرجی شد. حالا چند دقیقه ای بود که دعای خلاصی از زندان را خوانده بود و احساس می کرد دلش روشن است.

در اتاق واحد اطلاعات و عملیات همه چیز به هم ریخته بود. کامپیوتر مرکزی نشان می داد که فرهاد و لیلی باید تا هشت دقیقه دیگر کشته شوند. همه چیز هم برنامه ریزی شده است، اما این نذر همه کارها را خراب کرد. مسوول واحد داشت زور می زند تا با دنی تماس بگیرد. همیشه در ایران هر چیزی با مشکل مواجه می شد. اینقدر امواج عجیب و غریب وجود داشت که نمی شد هیچ کاری را راحت انجام داد. یادش افتاد به روزی که قرار بود یک زندانی را از زندان اوین در ایران آزاد کنند. وقتی مامور مربوطه رفته بود، می گفت اینقدر دعای خلاصی از زندان خوانده شده است که مامور ما نمی داند باید چه کسی را آزاد کند. بالاخره دنی را پیدا کردند.

مسوول واحد گفت: های! دنی! ماموریت امروز منتفی شده.
دنی اسرائیلی: چی؟ مزخرف می گی؟
مسوول واحد: خودت هم می دونی که من هیچ وقت مزخرف نمی گم. ماموریت تو ده دقیقه قبل منتفی شده. همین. زودتر همه چیز رو به حال عادی برگردون.
دنی اسرائیلی: حالم از کارهای شما به هم می خوره. من هفت سال قبل دقیقا سه روز و اگر بخوام دقیق تر بگم هشت ساعت و هفده دقیقه وقت تلف کردم، برای ترتیب دادن یک تصادف بدون عیب و نقص، اون هم توی این مملکت که هر کاری هزار تا دردسر داره.
مسوول واحد: در هر حال یک نذر قبول شده و تو تا یک سال بعد حق نداری طرف این زن و شوهر بری. اونها به سلامت به ماه عسل خودشون می رن و اونجا هم بچه دار می شن. می فهمی؟ زود کاسه کوزه تو جمع کن و برو.
دنی اسرائیلی: مرده شور خودشون رو ببره با بچه هاشون. فقط از طرف من به « رئیس» بگو که از این به بعد باید همه برنامه های من از 24 ساعت قبل کانفرم بشه و بعد از 24 ساعت دیگه من عملیات رو کنسل نمی کنم. فهمیدی؟
مسوول واحد: خودت خوب می دونی که من این حرف ها رو از قول تو به « رئیس» نمی زنم. فکر هم نمی کنم رئیس زیاد از تو خوشش بیاد. به همین دلیل خودت می تونی بعدا هرچی دلت می خواد به رئیس بگی. فعلا عملیات رو کنسل کن و هر چه زودتر برو به کنیا. شیری که اونجا منتظر توست، اگر یه آهویی چیزی گیرش بیاد دیگه این ویل اسمیت رو نمی خوره. زود بجنب تنه لش.
دنی اسرائیلی: باشه. شاید استعفا بدم، دیگه از این کار خسته شدم.
مسوول واحد: تو تازه سه هزار و هفت ساله که اینجا داری کار می کنی، هنوز دو هزار سال دیگه از ماموریتت مونده. اگه می خوای بفرستمت سودان که هر روز دو روز کار برات حساب می شه.
دنی اسرائیلی: سودان نه، هرگز. داره ماشینش می آد. خداحافظ

دنی به راننده گریدر گفت که ماموریت منتفی است. فرهاد و لیلی در حین عبورشان از سر پیچ فقط احساس سرمای شدیدی کردند. گریدری را دیدند که سرجایش ایستاده و راننده اش با چشمان گشاد به آنها نگاه می کند. فقط همین. بنز مشکی آخرین سیستم از آنجا گذشت و به سوی ارومیه رفت. دنی از میان کیسه پولهایش که پر بود از دلار و یورو و دینار و پزوتا و ریال، یک دسته اسکناس سبز هزارتومانی بیرون آورد و به راننده داد. راننده هزار بار از او تشکر کرد و از اینکه مرتکب قتل نشده، خدا را شکر کرد. وقتی سرش را برگرداند، دید که مسعود خان، نامی که دنی برای خودش انتخاب کرده بود، آنجا نیست. سرش را به نشانه حیرت تکان داد.

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:50 |
توی آینه به خودش نگاه کرد. به صورتش که داشت چروک می خورد. احساس کرد دیگر مثل چند سال پیش که پر از قدرت و توانایی است، نیست. خسته بود. خسته و آشفته. شروع کرد به نوشتن. یک چیزی باید می نوشت که مثل بمب صدا کند. چیزی که دوباره نامش را مطرح کند. باید به یک سفر می رفت تا در آن سفر با آدمهای تازه مواجه شود. آدمهایی که او را نشناسند و به او اطمینان کنند. جایی که دیگران او را ببینند.

از وقتی از خانه بیرون آمد و در پشت سرش بسته شد، احساس ناامنی می کرد. تمام زندگی اش را توی چمدان کوچکی جا داد و رفت. مامور فرودگاه گفت: شما اجازه ورود ندارید. هر چه دلیل آورد فایده نداشت. درها یکی پشت سر هم به رویش بسته می شد. بسته شده بود. به دخترک چشم آبی ای که به او گفته بود می تواند یک هفته از او پذیرایی کند زنگ زد. دخترک پای اینترنت دلش را برده بود، نه آن طور که حاضر بشود همه چیز را برای او بدهد. جوری که بتواند یک هفته با او خوش بگذراند. یک هفته پر از هیجان و تازگی. تلفن دخترک جواب داد. گفت که وقت ندارد. آقای قرمز برایش توضیح داد که فقط برای دیدن او به لندن آمده است. داشت حرف می زد که تلفن قطع شد. دوباره زنگ زد. دخترک در دسترس نبود. تا ساعت ها در دسترس نبود. جیبش را گشت، پول هایش را شمرد. نمی توانست پول هتل بدهد. همان پنج تا اسکناس برایش مانده بود. با کارت بانکی که می دانست خالی است. یک در بسته.

توی آینه نگاه کرد. باید یک کاری می کرد. تلفن زد به پدر. آقای قرمز به او می گفت پدر. پرسید: هان؟ گفت: پول لازم دارم. پدر گفت: خب؟ گفت: هزار دلار لازم دارم. پدر گفت: حالت خوبه؟ گفت: جدی می گم، پول لازم دارم، هیچی پول ندارم. پدر گفت: تو همه پولت رو گرفتی، تا سنت آخرش رو ریختم به حسابت، مگه نه؟ گفت: شاید، ولی هیچ کس رو ندارم. پولم تموم شده. باید یه پولی برام بفرستی، گرفتارم. پدر گفت: همه مون گرفتاریم، تو اولیش نیستی. گفت: عکس هات پیش منه، عکس خودت و دخترت و همه بچه های شرکت. عکس همه رو دارم. پدر گفت: تهدید می کنی؟ گفت: دختره به من گفت برم لندن، حالا که اومدم به تلفنم جواب نمی ده، کلی پول هواپیما دادم. پول هام ته کشیده، خیلی نامردی کرد. پدر گفت: اگه بهت اطمینان داشتم عکس ها رو ازت می خریدم، ولی می دونم که دیگه نمی شه بهت اطمینان کرد. گفت: ولی شاید خیلی ها پول خوبی برای عکس ها بهم بدن. خیلی ها. فکر نمی کنی؟ پدر گفت: می تونی عکس ها رو به اونها بفروشی، ولی اگه این کار رو کردی دیگه هیچ کس بهت اطمینان نمی کنه. هیچ کس به آدم فروش اطمینان نمی کنه. گفت: من آدم فروش نیستم، من فقط پول می خوام، برام ویزای کار بگیر، وقتی سرپا اومدم پولت رو پس می دم. می خوام نسخه اصلی عکس ها رو به خودت بدم و همه چیز رو از بین ببرم، قول می دم. بهم اطمینان کن. پدر گفت: به کسی که عکس دخترم و زنم رو توی خونه ام گرفته و می خواد منو بفروشه اطمینان کنم؟ به نظرت این قدر احمق می آم؟ گفت: من می آم همونجا، همه عکس ها رو بهت می دم، فقط شیش ماه منو جمع و جور کن، وقتی اوضاع میزون شد، پولت رو پس می دم. قول می دم. پدر گفت: چطوری بهت اطمینان کنم؟ گفت: قول شرف می دم. پدر خندید. آقای قرمز گفت: واسه چی می خندی؟ پدر گفت: داشتم در مورد شرف فکر می کردم، خنده ام گرفت.

مرد از آن ایرلندی هایی بود که سی سالی را در آفریقا گذرانده بود، می گفتند رفیق ماندلاست. نمی گفت ایرلندی است، می گفت من اهل زیمبابوه ام. اگرچه از آنجا هم تبعید شده بود. مرد ایرلندی گفت: من نمی فهمم موضوع چیه، برام دقیقا توضیح بدین. قرمز گردنش را تکان داد و نگاهی به دخترهایی که با دوچرخه از خیابان پشت شیشه رد می شدند، انداخت و گفت: شما یک موسسه غیر دولتی هستید که برای کمک به روزنامه نگاران تلاش می کنید، درسته؟ مرد گفت: بله، همین طوره. قرمز گفت: من یک روزنامه نگار هستم و دوست دارم با شما همکاری کنم. مرد ایرلندی گفت: ولی ما فقط به روزنامه نگارانی کمک می کنیم که در داخل کشورشون کار می کنند و تحت فشارهای غیرقانونی هستند. قرمز گفت: من مهم ترین کمک ها رو به روزنامه نگاران داخل کشورم می کنم، سالهاست و من نیاز به کمک دارم. ایرلندی گفت: شما در کجا زندگی می کنید؟ مرد گفت: من در پاریس زندگی می کنم، ولی زندگی من در همه جاست، من وقتی در اینترنت هستم، یعنی در همه جا هستم، در تهران، تل آویو، بیروت، لس آنجلس، پاریس، همه جا. ایرلندی گفت: ببینید! من نمی دونم چطوری باید توضیح بدم، ما یک موسسه غیردولتی هستیم، ما از موسسات اقتصادی بزرگ بخشی از مالیات شون رو می گیریم و اون رو برای کمک به آزادی اندیشه و حقوق بشر در آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین و کارائیب خرج می کنیم، ما فقط به کسانی که در کشور خودشون هستند کمک می کنیم و همه چیزمون هم علنی و قانونی هست، ما سه بار برنده جایزه دفاع از آزادی بیان شدیم. می فهمی؟ ما نمی تونیم به کسی که در اروپا زندگی می کنه پول بدیم. قرمز گفت: ببینید! من برای همه اون روزنامه نگارهای لعنتی کثافت که دارن توی اون مملکت مسخره کار می کنند، کمک کردم و می کنم، شما باید به من کمک کنید، من حتی پول برگشتن به پاریس رو هم ندارم، می فهمی! من گرسنه ام. ایرلندی ساکت ماند. لحظه ای از اتاق بیرون رفت. وقتی برگشت، قرمز سی دی را گذاشت روی میز مرد و گفت: متاسفم که باید بهتون بگم، این فهرست همه کسانی است که در کشور من از شما کمک مالی برای پروژه های مطبوعاتی گرفتند، من تا دو هفته به شما مهلت می دم، اگر ده هزار یورو به من ندین من همه این اسم ها رو منتشر می کنم. ایرلندی انگار که برق گرفته باشدش. گفت: می دونی یعنی چی؟ یعنی فرداش همه شون رو می گیرند. قرمز گفت: کسی که پول خارجی می گیره، همین کار رو باید باهاش کرد، مگه نه؟ ایرلندی گفت: تو خودت هم که از من پول خارجی می خوای، می دونی کاری که تو می کنی یعنی حق السکوت و من می تونم از تو برای همین موضوع شکایت کنم؟ قرمز گفت: تا اون موقع حداقل 35 نفر از اونها توی زندان هستند، من در فرانسه بعد از چند ماه می آم بیرون، ولی معلوم نیست سرنوشت اونها در زندان ایران چی می شه. قرمز از جایش بلند شد و گفت: تا دو هفته بعد من حسابم رو چک می کنم، باید بدون ذکر نام شما پول به حساب من اومده باشه، همین. وگرنه اسم ها رو منتشر می کنم. ایرلندی گفت: نمی دونم چی بگم. قرمز خندید و گفت: اصطلاحا در زبان انگلیسی بهش می گین مادرقحبه، اگر راحت می شی می تونی همین رو بگی. مرد ایرلندی غرید و گفت: خدا لعنتت کنه. قرمز داشت از در بیرون می رفت که ایرلندی صدایش کرد و پاکتی را به او داد. این سیصد یورو هست، برای رفتن به پاریس. لازم نیست جایی رو امضا کنی. قرمز پاکت را گرفت و بیرون رفت.

توی آینه نگاه کرد. موهایش را مرتب کرد. دکمه پیراهنش را بست و از دستشویی بیرون آمد. مرد موخاکستری داشت قهوه اش را می خورد. دلش می خواست دو تا لیوان بزرگ آبجو پشت سرهم بخورد، اما جلوی مرد موخاکستری نمی شد. باید کار را تمام می کرد و بعد خودش می رفت و حسابی مست می کرد، دلش یک فراموشی حسابی می خواست. مرد موخاکستری گفت: سی دی عکس ها رو باید نگاه کنم، اگه چیز بدرد بخوری توش باشه شاید یک فکر درست و حسابی برات بکنم. گفت: مطمئن باشین که چیزهای بدرد بخوری توش هست وگرنه وقت شما رو نمی گرفتم. مرد موخاکستری گفت: مهم نیست که عکس ها به چه دردی می خوره، ما همه چی رو در مورد شما می دونیم، مهم اینه که مطمئن بشیم دوباره نمی خوای نارو بزنی، باید ثابت کنی که می تونیم بهت اطمینان کنیم. دفعه قبل که یادت نرفته؟ یادش نرفته بود. قول داده بود که اگر ولش کنند، با هیچ کس حرف نزند. ولش کرده بودند و او هم همه چیز را نوشته بود و حداقل در چهار کنفرانس مطبوعاتی همه مسائلی را که اتفاق افتاده بود، گفته بود. گفت: مطمئن باشید، اگر می خواستم نارو بزنم، بعد از اون همه کارهایی که کردم، نمی اومدم اینجا. می فهمین که؟ مرد موخاکستری سی دی را گذاشت توی کیفش و توی صورتش خندید و گفت: بهت زنگ می زنم، می دونم قاطی کردی و اوضاعت خرابه. اداره به آدمهایی که قاطی می کنن زیاد نمی تونه اطمینان کنه، بخصوص آدمی که قبلا نارو زده باشه. گفت: مطمئن باشین، حواسم هست. مرد موخاکستری بلند شد و پاکت سفید را دست او داد و رفت. نشست سرجایش. آنقدر که مطمئن شود هیچ کس آن دور و بر نیست. رفت توی توالت و توی پاکت را نگاه کرد. وقتی به سالن برگشت به گارسون گفت یک آبجوی بزرگ. آبجوی گینس. لیوان را یکباره بالا رفت.

توی آینه را نگاه کرد. از قیافه خودش خوشش آمد. چرا خوش عکس نبود؟ در میان صدها عکسی که از خودش داشت، هیچ وقت از هیچ عکسی خوشش نیامده بود. انگار دوربین ها با او دشمن بودند. از دستشویی بیرون آمد و به سالن پذیرایی رفت. پدر توی مبل راحتی فرو رفته بود. گفت: روی پیشنهاد من فکر کردی؟ پدر سرش را تکان داد. گفت: من حاضرم قول بدم که تمام کارها رو براتون راه بندازم، فقط یک هفته وقت می خوام. پدر گفت: اول عکس ها رو تحویل بده، بعد روی ادامه کار فکر می کنیم. یک هفته بعد بهت جواب می دیم. گفت: باشه، ولی من احتیاج به یک حقوق ماهانه دارم، با یک اجازه کار. می خوام بمونم همین جا. پدر گفت: تا زمانی که قضیه عکس ها تموم نشه ما در مورد کار حرف نمی زنیم، می دونی که؟ گفت: باشه. از توی کیفش سی دی عکس ها را درآورد و گفت: این سی دی عکس ها، قسم می خورم که هیچ نسخه دیگری از این ها ندارم. به روح پدرم قسم می خورم. پدر سی دی را کنار گذاشت و به روح پدر آقای قرمز فکر کرد. گفت: تا یک هفته دیگه هزار تا می ریزیم به حسابت، بعدا در مورد بقیه کار با هم حرف می زنیم، یک هفته بعد. گفت: باشه، من هفته دیگه حسابم رو چک می کنم و بهت زنگ می زنم. پدر گفت: خودم بهت زنگ می زنم، این طوری بهتره.

پسر ریشو بود، وقتی لیوان آبجو را می خورد آبجو راه می افتاد لای موهای ریشش، داشت قاه قاه می خندید. وقتی آقای قرمز وارد مهمانی شد، همه دخترها و پسرها با او دست دادند و روبوسی کردند. آرمن گفت: واو! خیلی باحاله که تو رو می بینم. پسر ریشو هم با قرمز روبوسی کرد و به او گفت: خوشحالم می بینمت، خوب کردی اومدی. قرمز گفت: اینجا خیلی شلوغه، قراره همینجا حرف بزنیم؟ ریشو گفت: آره، چرا که نه، اون پشت هم یک اتاق دارم. همیشه آرزو داشتم تو رو ببینم، دلم می خواد با هم یه عکس باحال بگیریم. قرمز گفت: آره، با هم عکس می گیریم، من دوست دارم از همه بچه هایی که اینجا هستند عکس بگیرم، بعدا عکس ها رو برای همه تون می فرستم. همه عکس ها رو. خانه ریشو بزرگ بود و مهمانی حسابی شلوغ بود. قرمز گفت: فکر کنم خوب پولی در می آری، نه؟ ریشو گفت: آره، خوب هم خرج می کنم، ولی برای کارهای خودم احتیاج دارم معروف بشم، نه به اندازه تو، ولی همین قدری که ایرونی ها مشتری گالری بشن. قرمز گفت: توی اینترنت روی من می تونی حساب کنی، من همه چی رو برات راه می اندازم، به اسم تو می نویسم، به اسم تو عکس می گیرم، فقط پولش رو باید بدی. ریشو گفت: پول دارم، زیاد. و آبشار آبجو راه افتاد لای ریشش که بوی توالت بارهای پیگال را گرفته بود. قرمز گفت: پس گفتی من خیلی معروف هستم؟آره، در این مورد یک کمی توضیح بده، برام جالبه. ریشو خندید و در حالی که گوشت های شکمش تکان می خورد، گفت: آره پسر، هر چیزی رو که تو گوگل سرچ می کنی اسم تو می آد، مثل کفران ابلیس می مونی. قرمز گفت: کفر ابلیس. ریشو گفت: آره، ابلیس هم مثل من کافر بود، هم کافر و هم چپ. ولی من الآن عاشق حزب الله لبنان شدم، خیلی توپه، خوار بوش رو سرویس کرد. خوشم اومد. به سلامتی حزب الله.

قرمز، تمام شب حواسش بود که از همه پسرها و دخترها عکس بگیرد. از همه آنها باید عکس می گرفت. او عاشق عکس گرفتن بود.

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:49 |
گمان می کنم سالها بعد « احمدی نژادی شدن» به صورت یک ضرب المثل دربیاید، مثلا به جای اینکه بگوئیم « شیر تو شیر» یا « خرتوخر» بگوئیم « احمدی نژادی»، مثل اوضاغ حسینقلیخانی. در عرض چهار ساعت درگیری بر سر یک طرح حساب نشده که معلوم نبود کی و جطوری باید اجرا شود، الآن تهران در آتش بنزین می سوزد. بدون هیچ توضیح بیشتری می خواهم به چند موضوع اشاره کنم که واقعه ای مانند داستان بنزین دیروز را اجتناب پذیر می کند:

اول: وقتی در یک جلسه سه ساعته در سفر استانی در استان خراسان دویست طرح با بودجه میلیاردی و میلیونی در عرض سه ساعت تصویب می شود، یعنی برای تصویب یک طرح فقط یک دقیقه وقت گذاشته می شود، همین می شود که می بینیم.

دوم: وقتی بخاطر لجاجت و خودسری رئیس جمهور یک کارمند دست سوم وزارت نفت بعد از چند ماه وزیر نفت می شود، حاصلش همین است که می بینیم.

سوم: وقتی مسوولان اجرای پروژه نفت می گویند امنیت به عهده ما نیست و نیروی انتظامی باید این وضع را کنترل کند، و معاون فرمانداری تهران سه ساعت بعد از اینکه یک جایگاه بنزین آتش گرفته و ملت خشمگین همدیگر را وسط خیابان جر می دهند، اعلام می کند که ما پیش بینی های لازم را برای جلوگیری از وقایع محتمل کرده ایم و کسی توضیح نمی دهد که این وقایع محتمل نیست، بلکه اتفاق افتاده است، اوضاع همین است که می بینیم.

چهارم: وقتی کشوری که مهم ترین تولید کننده انرژی جهان است، نه می داند با گازش چه کند، نه می داند با انرژی اتمی اش چه کند، نه با نفت و بنزینش چه کند، و فقط قرار است مشکلات سیرالئون و ونزوئلا و لبنان و فلسطین را حل کنیم، اوضاع همین است که می بینیم.

پنجم: وقتی نیروی انتظامی می تواند در عرض دو ساعت تظاهرات آرام گروهی از زنان را فقط به این دلیل که آنان انسانهای متمدن و شریفی هستند، به حمله ای وحشیانه تبدیل کند، اما در چنین موقعیتی چون با مردم عادی طرف هستند، هیچ غلطی نمی توانند بکنند، اوضاع همین است که می بینیم.

ششم: مساله این است که دولت احمدی نژاد احتمالا برای اداره یک استان مانند سمنان و احتمالا ایلام، و نه استانی بزرگتر چون اصفهان و آذربایجان مناسب است، وقتی یک فرماندار را رئیس جمهور می کنیم، اوضاع همین است که می بینیم.

هفتم: احمدی نژاد یک رهبر سیاسی است، به قول صفار هرندی بسیاری از ملت ها آرزو دارند که احمدی نژاد رئیس جمهور آنها باشد، چرا به آنها لطف نمی کنیم و در راستای اثبات برادری مان با آنان این تحفه را به آنها هدیه نمی کنیم، من مطمئنم اگر محمود عباس یا حامد کرزای یا هر کسی دیگر رئیس جمهور ایران شوند، اوضاع همین نخواهد بود که می بینیم.

هشتم: احمدی نژاد دیروز اعلام کرد که رژیم اسرائیل در حال غرق شدن است، ولی خودمانیم، ما در حال غرق شدنیم یا اسرائیل؟

نهم: وقتی احمدی نژاد فرض کرده است که چون خودش رئیس جمهور است، بنابراین با هر رفتار احمقانه ای می شود کشور را اداره کرد و در یک جلسه سخنرانی در آباده روستای « خسرو شیرین» را وسط جلسه به آباده می بخشد و باعث کشته شدن بسیاری از مردم اقلید بخاطر گفتن یک جمله حساب نشده می شود، و وقتی نام یک شهر را وسط سخنرانی تغییر می دهد، یا وقتی بخاطر اینکه آیت الله خمینی در سال 1350 با تغییر ساعت مخالف بود، با آن مخالفت می کند، یا وقتی نرخ بهره را به نیت دوازده امام 12 درصد می کند، یا هزاران رفتار حساب نشده دیگر، به نظرتان آتش گرفتن یک شهر بخاطر یک تصمیم حساب نشده چیز عجیبی است؟

دهم: احمدی نژاد برای روی کار آمدنش به گروهی از نظامیان و راست های افراطی اتکا کرد و از نظر اجتماعی نیز نیروی فقرا و پابرهنگان را مخاطب خود قرار داد. این فکر بدیعی بود، اما او نباید فراموش کند که وقتی روشنفکران به وعده ای که به آنان داده شده وفا نمی شود، تنها کاری که می کنند این است که شعری یا مقاله ای یا داستانی در مذمت مرد بی وفای فریبکار می نویسند و به خانه می روند و تا سالها بیرون نمی آیند، اما وقتی به مردم ساده دل وعده می دهی که نفت را سر سفره آنها می بری، و پس از دو سال بنزین را هم از ماشین آنها خالی می کنی، این مردم عادی و معمولی بشکه های باروتی می شوند که براحتی می توانند یک سیستم را مختل کنند و این خطرناک است.

یازدهم: به قول موریس دوورژه اجتماع حالت الاستیکی دارد، کارهایی که می خواهی در جامعه بکنی الزاما به همان نتایجی که تو فرض کرده ای نمی رسد، گاهی می خواهی آزادی اقتصادی بدهی، اما نتیجه اش می شود فروپاشی کشور، گاهی می خواهی عدالت را اجرا کنی، آن وقت با جنبش وسیع گرسنگان مواجه می شوی، صفی طولانی که قصاب محله احمدی نژاد نمی تواند پاسخگوی فریاد های کر کننده آنها بشود.

دوازدهم: سرنوشت احمدی نژاد در بهترین حالت این است که نمایندگان مجلس حداقل بخاطر این طرح او را مورد سووال و استیضاح و عدم کفایت سیاسی قرار دهند. تا به حای تاریخ ایران موجودی بی کفایت تر از این موجود متوهم و مالیخولیایی را ندیده است.

سیزدهم و طبعا بخش نحس قضیه: فقر، تورم، بی چیزی، اهانت، تحقیر، بی منزلتی انسان، و بسیاری چیزهای دیگر دست به دست هم داده و سیستم عصبی جامعه ایران را برهنه و حساس کرده است. اندام جامعه ایران با کوچکترین واقعه ای که به سرنوشتش و زندگی یومیه اش مربوط شود واکنش نشان می دهد. سر گنده زیر لحاف است.

چهاردهم: وقتی در سال 1359 کالاهای اساسی سهمیه بندی شد، دلیلی وجود داشت، دلیل اینکه مردم می فهمیدند که از سوی یک دولت مهاجم خارجی مورد تجاوز قرار گرفته اند و پولی در بساط نیست، پس باید با مهربانی و برای دفاع از میهن رنج را تحمل کرد، اما مردم در سال 1386 نمی فهمند که وقتی بودجه کشور نسبت به ده سال گذشته چهار برابر شده و ذخیره ارزی هم با حاتم بخشی های شبانی که سلطان شده ته کشیده، جرا باید رنج بکشند و در فشار باشند.

آخر: دولت راههای زیادی برای توقف بحران دارد، می تواند قطعنامه های سازمان ملل را بپذیرد، می تواند اعلام کند که انرژی هسته ای را فعلا متوقف کی کند، می تواند اعلام کند طرح سهمیه بندی فعلا متوقف می شود، و دهها راه دیگر، اما به گمان من دولت به عمد بخش فعال ذهنش را تعطیل کرده و می خواهد که ایرانی پر از بحران داشته باشد.

پس از آخر: احمدی نژاد با فلاکت خواهد رفت و به بدترین ضرب المثل ها تبدیل خواهد شد، کوتوله هایی مانند الهام و صفار هرندی و فاطمه رجبی که گفته ها و نوشته های شان با آخرین نوشته دبیرستانی شان به اندازه ده مقاله هم فاصله ندارد، مشکلی را حل نمی کند. ای کاش او چهار سالش را منطقی و با پذیرش برخی اشتباهاتش تمام می کرد، اما به نظر می رسد که یک جوان تازه به میکروفون رسیده قصد دارد تمام عقده ای سالهای طولانی زندگی اش را بر سرنوشت ما تحمیل کند. من واقعا نمی فهمم اگر مجلس حداقلی از شرافت و شعور و حس حفظ خود را دارد، چرا جلوی این موجود را نمی گیرد؟

ابراهیم نبوی

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:48 |
یک نوشته برای بچه ها و سگ ها و کسانی که می توانند سگ ها و بچه ها را دوست بدارند.

قتی یه سگ دیدی از اون نترس
بهش بگو بره کنار
اگر کنار نرفت، می تونی پاهاش رو گاز بگیری

ای بچه خوب! حالا تو یک سگ هستی

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:47 |
قیچی اول
براش زياد فرق نمي‏كنه، چه فيلم باشه و چه كاغذ، به هر حال مواظبه كه مشكلي به وجود نياد

قیچی دوم
اوایل کارش را خوب بلد نبود. گاهی چنان می برید که وقتی می خواستند آنرا بدوزند جایش معلوم می شدف اما یواش یواش کارش را یاد گرفت. این اواخر جوری می برید که هیچکس نمی فهمید یک تکه از واقعیت گم شده است.

قیچی سوم
همیشه کاغذ از دست قیچی ناراحت بود، به محض اینکه چیزی روی آن نوشته می شد قیچی عصبانی می شد و یک تکه از کاغذ را می برید و دور می انداخت. آخرکار کاغذ خسته شد، دیگر چیزی نمی نوشت که قیچی را عصبانی کند.

قیچی چهارم
- وقتی بچه بود کاغذهای رنگی را می برید و با آنها شکل های قشنگی درست می کرد.
- وقتی جوان شد پارچه ها را می برید و لباس های زیبایی را آماده می کرد.
- کمی که سن و سالش بالاتر رفت آرایشگر شد، موهای جوانها را کوتاه می کرد، همیشه سرش شلوغ بود و کلی مشتری داشت.
- کم کم تیغش کند شده بود و کارش رونق نداشت، بالاخره او را به اداره سانسور بردند و از او برای بریدن کاغذها استفاده کردند.
- بالاخره پیر شد و دیگر تیغش نمی برید، گذاشتندش گوشه آشپزخانه و فقط گاهی پیرزن با آن نان ها را می برید.
- یک روز اشتباها انداختندش توی سطل آشغال.

قیچی پنجم
وقتی قرار شد اداره را مدرنیزه کنند قیچی ها را جمع کردند و انداختند دور. با استفاده از کامپیوتر کلمات اضافی را حذف می کردند، بدون اینکه هیچ اثری به جا بماند.

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:45 |

آقای حائری امام جمعه شیراز که 25 سال است بطور متوالی به این اقدام پرداخته است، در یک اظهار نظر سکسی عبادی اعلام کرد: « خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است.» در همین راستا سووالات زیر مطرح و گزینه های زیرتر در نظر گرفته شد.

سووال اول: منظور از « کار بزرگ» در جمله خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است، کدام است؟
1) هر نوع کاری که برجسته باشد؟
2) هر نوع کاری که به نظر برجسته بیاید؟
3) ممکن است خیلی هم برجسته نباشد، اما به نظر برجسته بیاید؟
4) ممکن است بزرگ باشد، ولی برجسته نباشد.

سووال دوم: آیا خداوند در بدن همه زنان کار بزرگی کرده است؟
1) در اکثر موارد کار بزرگی کرده است؟
2) ممکن است بزرگ یا متوسط یا کوچک باشد؟
3) ممکن است در بعضی موارد کوچک باشد، ولی بعدا بزرگ شود؟
4) هر سه حالت صحیح است.

سووال سوم: فاعل جمله « خداوند در بدن همه زنان کار بزرگی کرده است» چه کسی است؟
1) خداوند متعال؟
2) امام جمعه شیراز؟
3) شوهر زنانی که در بدن شان کار بزرگی انجام شده است؟
4) هرکسی آن کار را بکند، فاعل است؟

سووال چهارم: اگر در بدن یک زن خداوند کار بزرگی نکرده بود، آن زن باید چکار کند؟
1) جراحی پلاستیک با نظر شوهرش
2) جراحی پلاستیک بدون نظر شوهرش
3) مواظب رابطه شوهرش با کسانی که خداوند در بدن آنها کار بزرگی کرده است، باشد؟
4) خیلی هم لازم نیست بزرگ باشد؟

سووال پنجم: اگر در بدن یک زن کار بزرگی انجام نشده باشد، چه حالاتی ممکن است؟
1) او را خداوند خلق نکرده است؟
2) آقای حائری تا به حال متوجه کارهای کوچک نشده؟
3) باید منتظر بماند تا بزرگ شود؟
4) از این بزرگ تر نخواهد شد؟

بقیه سووالات به دلیل مشکلات مربوط به سن پاسخ دهندگان حذف شد.

+ نوشته شده توسط shifty fox در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 15:46 |