تبليغاتX
سوتی سوتی سوتی سوتی - رمان نذر، فصل اول (پیشنهاد فیلمنامه برای احمدی نژاد)
ظاهرا گفته شده است که الیوراستون که فکر می کرد ارادان هم برای خودش شهری شده است، پیشنهاد کرد که در مورد زندگی احمدی نژاد یک فیلم بسازد، و بنا به گفته مهدی کلهر مشاور احمدی نژاد در امور مربوط به لس آنجلس آقای رئیس جمهور محترم علاقه دارد یک فیلمساز ایرانی فیلم او را بسازد، و با توجه به اینکه فیلمسازان ایرانی در ساخت فیلمهای علمی تخیلی چندان موفق نیستند، من برای نوشتن فیلمنامه در مورد زندگی احمدی نژاد اعلام آمادگی می کنم. البته راستش را بخواهید طرح فیلمنامه ام به نام « نذر» آماده است و قسمت اول رمان آن را هم یک سال قبل در وب سایت خودم منتشر کردم و تقریبا نوشتن رمانی که براساس آن می شود براحتی فیلمنامه نوشت تمام شده است. فعلا دوستانی که علاقه دارند، می توانند قسمت اول این رمان را بخوانند

اخیرا

آشنایی ما با فرهاد آرامش و لیلی گلستان مشکلی را حل نمی کند. فقط می توان گفت که این دو زوج خوش بخت سالهاست با هم زندگی می کنند و هرگز جز زیبایی و شادی چیزی در زندگی شان نبوده است. البته من هم به یاد دارم که در دو سال اول زندگی آنها، بارها رفتارهای کودکانه هر دو نفر، که نمی توان تقصیر را به گردن یکی شان انداخت، زندگی شان را تا مرز جدایی پیش برد و حتی یک بار رفتند تا از همدیگر طلاق بگیرند و چیز را تمام کنند. لیلی، بانویی زیبارو، خوش لباس و تحصیلکرده در دانشکده معماری دانشگاه ملی است و فرهاد فارغ التحصیل رشته راه و ساختمان از دانشگاه لیژ بلژیک و مدیر یک شرکت مهندسین مشاور است. فرهاد اخیرا موفق به اجرای یک پروژه بزرگ شهری در تهران شد و همین بود که با درآمد همین پروژه یک اتومبیل مرسدس بنز 2004 صفرکیلومتر مشکی رنگ بسیار زیبا خرید و از آن پس تلاش کرد تا در خیابانها و بزرگراههای جنگلی از اتومبیل به نام تهران کاری کند تا اتومبیل های دیگر به عقب و جلو و بغل ماشینش نمالند. اگر بخواهید از سن و سال این زن و شوهر جوان آگاه شوید باید بگویم که فرهاد آرامش حدودا سی و پنج ساله و لیلی گلستان حدودا سی و یک سال دارد. آنها هشت سال قبل، بعد از یک ماجرای عاشقانه و نسبتا معقول با طی تمام مقدمات یک ازدواج آبرومند، با همدیگر وصلت کردند و اکنون دو فرزند به نام نیما و نینا دارند. در حال حاضر، یعنی امروز، بچه ها پیش مادربزرگ و پدربزرگ شان هستند. صبح امروز، لیلی کلیه سفارش ها را به مادرش کرد و از خانه بیرون آمد، در حالی که حداقل ده دوازده بار دختر و پسر دوست داشتنی و شیطانش را بوسیده بود.

اولین بار یک دوست قدیمی آدرس هتلی را در ارومیه به فرهاد داد. فرهاد می خواست ماه عسلش را در یک جای آرام و زیبا و دور از تلفن و شهر بگذراند. محل هتل نزدیک ارومیه و جایی آرام بود. حالا دیگر اعضای هتل همه شان فرهاد و لیلی را می شناختند، و متاسفانه باید بدانید که آقای گونیلو، سرپرست آشپزخانه هتل که دستپختش هرسال باعث می شد لیلی حداقل سه کیلو در یک هفته چاق بشود، یک ماه قبل، به دلیل تصادف با یک موتورسوار بی احتیاط جان باخته بود. اما آشپزخانه بدون آشپز نمانده بود و بعد از اینکه مثل تمام این ده سال یک هفته قبل فرهاد تلفن می زد و هتل را رزرو می کرد، امسال هم آقای اوهانیانس، مدیر ارمنی هتل ارومیه، منتظر بود تا فرهاد از راه برسد و همه چیز مثل سالهای قبل تکرار شود. آنها هر سال ماه عسل را در همان هتل تکرار می کردند.

محمود بربری و همسرش فاطمه هر دو جوان بودند. جوان و ساده دل. گفته می شد، منظورم این است که در میان روستائیان گل تپه گفته می شد که محمود بسیار آدم زرنگ و باهوشی است و شاید یک روز فرماندار و یا حتی استاندار هم بشود. محمود و فاطمه هر دو دبیرستان را تمام کرده بودند و هر دو فارغ التحصیل دانشگاه بودند، محمود مهندسی نساجی خوانده بود و فاطمه فارغ التحصیل رشته مامایی بود. اما آنها برای داشتن یک زندگی آرام، به شهرستان آوج رفته بودند و در این شهرستان به دانش آموزان درس می دادند و در سایر اوقات شان به دامداری کوچکی که در روستای گل تپه داشتند، می رفتند. محمود بربری یک وانت قدیمی و یک موتورسیکلت یاماها 250 جدید و دو پسر و یک دختر داشت. البته در مورد پدر و مادر محمود اینجا حرفی نمی زنیم، چون در جای دیگری مجبوریم در مورد آنها توضیحات زیادی بدهیم. ساعت 11 و بیست و یک دقیقه بود که محمود و زنش سوار موتورسیکلت یاماها شدند، فاطمه چادرنمازش را مرتب کرد و از پشت محکم محمود را بغل کرد و در خیابان امام خمینی که مهم ترین خیابان شهر آوج و سایر شهرهای کشور بود، به راه افتاد.

دنی اسرائیلی، عینک دودی را روی دماغ طولانی و نوک تیزش گذاشت و به جاده نگاه کرد. هنوز خبری نبود. ساعت عجیب و غریبش که چهار عقربک زمان، تعریف جغرافیایی مکان و فاصله زمانی با مرگ و در اینجا منظور ماشین بنز سیاه است، را نشان می داد. به ساعتش خیره شد و به راننده گریدر بزرگی که پشت پیچ جاده کوهستانی کمین کرده بود، نگاهی کرد و گفت: دوازده دقیقه دیگه می رسند. راننده با نگرانی سووالی را که 37 بار از صبح پرسیده بود، تکرار کرد: آقا! من گیر نمی افتم؟ دنی اسرائیلی گفت: نه، هرگز. همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت. دنی برای اطمینان خاطر عصایش را به سوی مرد راننده تکان داد و وردی خواند. مرد راننده در یک لحظه احساس آرامش و اطمینان خاطر کرد. مثل اینکه همه چیز از حافظه اش پاک شده باشد.

ساعت 11 و بیست و سه دقیقه بود که ماشین بنز مشکی آخرین سیستم، وارد شهر آوج شد. فرهاد این خیابان را مثل کف دستش می شناخت. خیابانی که یک چراغ قرمز داشت و معمولا کسی پشت آن چراغ قرمز نمی ایستاد. فرقی نمی کرد، چه وقتی زرد بود، چه وقتی سبز بود و چه وقتی قرمز بود. مردم آوج می دانستند که وقتی چراغ قرمز می شود باید به دو طرف نگاه کنند و اگر ماشینی آنسوی چهارراه نبود، به مسیرشان ادامه دهند. اما معمولا غریبه هایی که با ماشین شان از آن شهر می گذشتند، این موضوع را نمی دانستند. آنها پشت چراغ قرمز توقف می کردند، چراغ قرمزی که گاهی تا پنج دقیقه هم سبز نمی شد. واقعیت این بود که سروان کلاهی رئیس اداره راهنمایی و رانندگی شهر آوج به این فکر کرده بود که وجود این چراغ قرمز و رانندگانی که حوصله شان سرمی رود و از چراغ قرمز عبور می کنند، یکی از مهم ترین منابع درآمد اداره راهنمایی و رانندگی شهر است. به همین دلیل طول مدت قرمز شدن چراغ را کمی طولانی کرده بود.

ماشین بنز مشکی آخرین سیستم مدل 2004 که دو ماه قبل به قیمت هفتاد و هشت میلیون تومان خریداری شده بود، رسید پشت چراغ قرمز. فرهاد ایستاد و با کمال آرامش به شهری که ساکت بود نگاه کرد. شهری که بندرت وانت های قدیمی در آن حرکت می کردند و طبیعی بود که از وقتی ماشین بنز او وارد شهر شده بود، همه ساکنین شهر با نگاهی میان ناباوری و حسرت به ماشین بنز مشکی او نگاه می کردند. جز زمانی که آقای استاندار می آمد، کسی بنز مدل جدید در شهر نمی دید. صدای اگزوز موتورسیکلت، لیلی را به خود آورد. محمود و فاطمه نیز وقتی دیده بودند که یک بنز مشکی آخرین سیستم که با پول آن می شد چهار ساختمان در شهر آوج خرید، پشت چهارراه ایستاده است، آنان نیز پشت چراغ قرمز توقف کردند. فاطمه نگاهی به ماشین بنز و نگاهی به لیلی کرد و به محمود گفت: چوخ گوئچه دی. محمود نگاهی از سر بی اعتنایی به ماشین بنز کرد و گرمای تن گوشتالوی فاطمه را با پشتش احساس کرد و گفت: پولدار اولارام، بی دنه بوننان سنه آلارام. لیلی که خود ترک و ترک زبان بود، نگاهی به زن و شوهر کرد و به فرهاد گفت: آخیش! فهمیدی چی گفت؟ فرهاد گفت: نه عزیزم، متوجه نشدم. لیلی گفت: زنه گفتش که چقدر ماشین شون قشنگه، مرده هم گفت غصه نخور پولدار می شم، یکی مثل همین رو برات می خرم. فرهاد کمی غمگین شد. همیشه مردم فقیر او را غمگین می کردند. فرهاد گفت: بیا دعا کنیم پولدار بشن. لیلی از جیبش یک هزارتومانی درآورد و روی داشبورد ماشین گذاشت و گفت: خدایا! من نذر می کنم که این زن و شوهر پولدار بشن و یک ماشین مثل ماشین ما بخرند. هزارتومانی سبز، در حالی که آیت الله خمینی با حالتی میان اخم و خنده از روی آن به لیلی نگاه می کرد، روی داشبورد قرار گرفته بود.

ناگاه، به شکلی که فقط ما دیدیم، بدون اینکه لیلی و فرهاد این صحنه را دیده باشند، اسکناس هزارتومانی از روی داشبورد بلند شد، از شیشه اتومبیل رد شد و به سرعت به سوی بالا رفت. از جو زمین گذشت. از شش آسمان شناخته شده بشری به سرعت عبور کرد و دستی که از پنجره ای در اداره امورات آسمانی بود، بیرون آمده بود، اسکناس را برداشت، روی کاغذی سنجاق کرد و روی آن یک مهر به رنگ سبز فرود آمد: نذر قبول شد.

آقای دودی ملائک در حالی که کلاه شاپوی کهنه و چرکمرده اش را کج بر سر گذاشته بود، و سیگار برگی با مارک هاوانا زیر لبش بود، از لای میزهای اداره گذشت و در کهنه واحد اطلاعات و پردازش را باز کرد و کاغذ را روی میز خانم پیری که کلاه درازی سرش گذاشته بود، گذاشت. اسم این خانم پری ملائک بود. پری نگاهی به کاغذ کرد و بسرعت دکمه قرمزی را که زیر میزش بود فشار داد و در حالی که اطلاعات را وارد کامپیوترش می کرد، گفت: باید به واحد اطلاعات و عملیات اعلام وضعیت اضطراری کنیم. دودی گفت: واسه چی آبجی؟ اینقدر خطری یه؟ پری خانم گفت: آره، دنی تا ده دقیقه دیگه قراره وسط جاده ترتیب شو بده، شانس آورده بلیطش برده، البته من می دونم دنی تا یه هفته غرغر می زنه، ولی چه می شه کرد، قانون قانونه. و بعد رو به دودی کرد و گفت: دودی جون! بدو برو واحد اطلاعات و عملیات، بهشون بگو زودی ترتیب این ماجرا رو بدن. دست گلت درد نکنه.

دنی اسرائیلی منتظر بود، به ساعتش نگاه کرد. هنوز شش دقیقه مانده بود. تازه، این کارش اگر تمام می شد باید می رفت کنیا، یک توریست پنجاه و شش ساله قرار است یک دفعه از اتوبوس توریست ها بپرد بیرون و بوسیله شیری که در باغ وحش طبیعی کنیا در حال زندگی است خورده شود. اصلا از این جور قتل ها خوشش نمی آمد، صدبار گفته بود که ترجیح می دهد آدمها سکته کنند. دنی اسرائیلی از ایدز هم خوشش می آمد، همه چیز معلوم است و احتیاج به این همه رفت و آمد و حادثه سازی نیست. واقعیت این است که مدتها بود که ماموریت های ایران را قبول نمی کرد، چون برای هر مرگی باید یک حادثه جور می کرد. و هر حادثه ای کلی هزینه و دردسر و هماهنگی لازم داشت. برای راننده گریدر دستی تکان داد و اطمینان خاطر داد که همه چیز خوب پیش خواهد رفت. دلش برای راننده گریدر می سوخت. دنی اسرائیلی می دانست که راننده گریدر قرار است سه ماه و ده روز بعد بمیرد و اصلا روحش هم از این ماجرا خبر نداشت. دنی نقشه مرگ او را یازده سال قبل کشیده بود.

در سلول انفرادی زندان اوین داریوش خان که 38 قطعه چک بلامحل داشت. او باید هفت میلیارد پول به عنوان جریمه می پرداخت تا آزاد شود، بعد از دو ماه انفرادی بالاخره تصمیم گرفت دعای خلاصی از زندان را بخواند. سید، نگهبان سلولش همیشه به او می گفت: حالا یک بار هم شده دعای خلاصی از زندان رو بخون، شاید فرجی شد. حالا چند دقیقه ای بود که دعای خلاصی از زندان را خوانده بود و احساس می کرد دلش روشن است.

در اتاق واحد اطلاعات و عملیات همه چیز به هم ریخته بود. کامپیوتر مرکزی نشان می داد که فرهاد و لیلی باید تا هشت دقیقه دیگر کشته شوند. همه چیز هم برنامه ریزی شده است، اما این نذر همه کارها را خراب کرد. مسوول واحد داشت زور می زند تا با دنی تماس بگیرد. همیشه در ایران هر چیزی با مشکل مواجه می شد. اینقدر امواج عجیب و غریب وجود داشت که نمی شد هیچ کاری را راحت انجام داد. یادش افتاد به روزی که قرار بود یک زندانی را از زندان اوین در ایران آزاد کنند. وقتی مامور مربوطه رفته بود، می گفت اینقدر دعای خلاصی از زندان خوانده شده است که مامور ما نمی داند باید چه کسی را آزاد کند. بالاخره دنی را پیدا کردند.

مسوول واحد گفت: های! دنی! ماموریت امروز منتفی شده.
دنی اسرائیلی: چی؟ مزخرف می گی؟
مسوول واحد: خودت هم می دونی که من هیچ وقت مزخرف نمی گم. ماموریت تو ده دقیقه قبل منتفی شده. همین. زودتر همه چیز رو به حال عادی برگردون.
دنی اسرائیلی: حالم از کارهای شما به هم می خوره. من هفت سال قبل دقیقا سه روز و اگر بخوام دقیق تر بگم هشت ساعت و هفده دقیقه وقت تلف کردم، برای ترتیب دادن یک تصادف بدون عیب و نقص، اون هم توی این مملکت که هر کاری هزار تا دردسر داره.
مسوول واحد: در هر حال یک نذر قبول شده و تو تا یک سال بعد حق نداری طرف این زن و شوهر بری. اونها به سلامت به ماه عسل خودشون می رن و اونجا هم بچه دار می شن. می فهمی؟ زود کاسه کوزه تو جمع کن و برو.
دنی اسرائیلی: مرده شور خودشون رو ببره با بچه هاشون. فقط از طرف من به « رئیس» بگو که از این به بعد باید همه برنامه های من از 24 ساعت قبل کانفرم بشه و بعد از 24 ساعت دیگه من عملیات رو کنسل نمی کنم. فهمیدی؟
مسوول واحد: خودت خوب می دونی که من این حرف ها رو از قول تو به « رئیس» نمی زنم. فکر هم نمی کنم رئیس زیاد از تو خوشش بیاد. به همین دلیل خودت می تونی بعدا هرچی دلت می خواد به رئیس بگی. فعلا عملیات رو کنسل کن و هر چه زودتر برو به کنیا. شیری که اونجا منتظر توست، اگر یه آهویی چیزی گیرش بیاد دیگه این ویل اسمیت رو نمی خوره. زود بجنب تنه لش.
دنی اسرائیلی: باشه. شاید استعفا بدم، دیگه از این کار خسته شدم.
مسوول واحد: تو تازه سه هزار و هفت ساله که اینجا داری کار می کنی، هنوز دو هزار سال دیگه از ماموریتت مونده. اگه می خوای بفرستمت سودان که هر روز دو روز کار برات حساب می شه.
دنی اسرائیلی: سودان نه، هرگز. داره ماشینش می آد. خداحافظ

دنی به راننده گریدر گفت که ماموریت منتفی است. فرهاد و لیلی در حین عبورشان از سر پیچ فقط احساس سرمای شدیدی کردند. گریدری را دیدند که سرجایش ایستاده و راننده اش با چشمان گشاد به آنها نگاه می کند. فقط همین. بنز مشکی آخرین سیستم از آنجا گذشت و به سوی ارومیه رفت. دنی از میان کیسه پولهایش که پر بود از دلار و یورو و دینار و پزوتا و ریال، یک دسته اسکناس سبز هزارتومانی بیرون آورد و به راننده داد. راننده هزار بار از او تشکر کرد و از اینکه مرتکب قتل نشده، خدا را شکر کرد. وقتی سرش را برگرداند، دید که مسعود خان، نامی که دنی برای خودش انتخاب کرده بود، آنجا نیست. سرش را به نشانه حیرت تکان داد.

+ نوشته شده توسط shifty fox در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 13:50 |